تبليغاتX
حنانه و چراغ جادو
 
قاتل مهربون

سلام به نینی ها و متوسطا وبالاتر . از اینکه اس ام اسی و تلفنی و کامنت وبلاگی و مسنجری و حضوری کنارم بودین خیلی خیلی ممنونم . واقعا احساس میکردم دارم می کشمش . حتی قبل از اینکه دکمه حذفو بزنم صلوات دادم . اینجا رو هم دوس دارم . قالبش بهم آرامش میده . شما هم مفتی مفتی تنوع میبینین . دیشب خواستگاری دختر خاله ام بود . الان 28 سالشه . از خیلی سال پیشا این یکی رو دوس داشت که خاله ایینا باهاش مخالفن . اینم لج کرد اساسی . نه باهاشون حرف می زد و نه جایی میرفت و بدون اینکه خواستگاراشو ببینه رد می کرد . قربونش برم شب خواستگاری چقدر خوشحال بود و می خندید . تا حالا اینجوری ندیده بودمش . با چه هیجانی لباس پرو میکرد و موهاشو مدل میداد . برا عروسیشون یه کت مشکی گرفتم . با این شلوار لی جدیدا که تنگه و مو پسرونه باید چیز جالبی بشه . مگه نه؟ پریشبی با دوستم لب دریا نشسته بودیم سمبوسه می خوردیم . یه پسری از جلومون رد شد گفت بفرمایین . دو قدم که رفت نتونستیم بیشتر تحمل کنیم و غش غش خندیدیم . حالا مگه میرفت ؟ همینجور جلومون ایستاده بود و حرف میزد . هر چی با خشونت بهش میگفتیم بره نمی رفت . چند متر اونطرفتر دوتا پسر نشسته بودن . حالا اون دوتا قیافه شون دختر باز تر از این بودا ، با دلخوری گفتم داداااااااااااااااااش ببین اینو . پسر مزاحمه گفت یا ابوالفضل و تند تند رفت. یکی از اون پسرا گفت چی شده . وای مزاحمه دیگه دوید . من دیگه داشتم ریسه می رفتم . جای جمیع دوستان خالی

حدیث امروز :

هر مقدار که قناعت کنی کافیست_امام علی

پیشنهاد امروز :

بوی اسپری men zone (utopia  واقعا محشره

|+| نوشته شده توسط حنانه در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 0:1 |
تلنگر پسر چشم آبی
همیشه وقتی فکر میکنم یه چیزی قراره خیلی باحال باشه دقیقا همون توی ذهنم می خوره بدجور . به خاطر همین سعی کردم برا عروسی پسر خاله با دختر خاله ام زیاد ذوق مرگ نشم . اتفاقا براز تشریف داشتم (برازجونی که عزیز {جون} نباشه میشه براز) !) .یعنی 5 روز در هفته می رفتم براز و اون دو روز بقیه اش یه نفس حبس می کردم و دوباره غوص می کردم تو براز . به خانم معلم گفتم می خوام امتحان رانندگی بدم واسه همین دو روز جیم شدم(حنابندون و عروسی) . عروسی توی حیاط پشتی خاله ام بود که بیشتر شبیه باغه . دیوارشو آبی با قلب های خوشگل نقاشی کرده بودند و دور نخل ها چراغ پیچونده بودند تا بالا و پروژکتور سبز رو سرشون . سفره یه بار مصرف آبی و سفید هم گره گره کرده بودند و و همراه چراغ رنگی بالا سرمون کشیده بودند . همه هم توپ توپ خودشونو ساخته بودند و ملللللللللللق می زدند . فقط داماد و برادر بزرگه مسئول اینا بودند که دعوا نشه . برا رقص چراغا رو خاموش می کردند . با اون رقص نور محشری که گذاشته بودن دقیقا مثل پارتی های ایکس شده بود . وااااااااااااای تکنو های پسر دایی مو ندیدین که عاشقش میشین . برعکس مامان لج کرده بود که نباید برقصم . آخه روز حنابندون یکی از پسر خاله هام به مامان گفته بود الهه رو اقوام باباش نرفته و مثل خودمونه . مامان اینقدر بهش بر خورده بود که نگو . آخه اصلا اقوام خودشو قبول نداره . ولی من ازشون خوشم میاد چون آدمای شاد و خوشی هستند . به خاطر مامان به دختر خاله هام می گفتم نمی تونم با این آهنگا برقصم . حالا تصور کن رقص من هم یه حرکت بیشتر نداره ! آخرش خاله ام منو از چنگ مامان در اورد و تو این کشان کشان بالاخره خاله برنده شد . فرداش دوباره عازم براز شدم . وقتی رسیدم دیگه ساعت شیش و نیم شب شده بود . منم اونقدر ترسیده بودم که حاضر بودم پیاده برم ولی تنهایی تاکسی سوار نشم . می ترسیدم برفرض که تاکسی یه سرنشین داشته باشه و وسط راه پیاده شه اونوقت من می موندم و راننده و خدایی که نمی دونم با راننده بود یا نه . دیدم یکی از پسرایی که توی مینی بوسمون بود داره برا بیمارستان (مسیر من) تاکسی میگیره . رفتم پیشش گفتم ببخشید میشه منم با شما سوار شم ؟ چشمم که به چشاش خورد تازه دیدم که وای چقدر این بشر خوشگله!هیکل ، فرم موها و ترکیب صورت ! کسی که منو میشناسه میدونه کسی که من بگم زشته باید یا متوسط باشه یا متوسط رو به زیبایی (مگه اینکه دیگه خیلی دوستش داشته باشم و تو چشام خوشگل بیاد) . دیگه تصور کن کسی که بگم خوشگل چه تیکه ای باید باشه ! دو سه قدم ازش فاصله گرفتم تا تاکسی گرفت . یکی جلو بود واسه همین من و اون عقب نشستیم . بعدش یه پسر دیگه سوار شد ولی پسر چشم آبی اینقدر متین بود که یه حاشیه فاصله بینمون بود . وقتی خواستیم پیاده شیم گفتم کرایه اش چقدی میشه ؟ گفت خودم حساب میکنم ولی من قبل از اینکه برسیم به راننده پول دادم . وقتی پیاده شدم مثل آدمای بی فرهنگ عقب افتاده ی پسر ندیده انگار که جن دیده باشم با قدمای سریع فرار کردم . اومد پیشم گفت می خواین برسونمتون؟ گفتم نه نزدیکه . گفت به خاطر کرایه مدیونتون شدم . گفتم همین که امنیت داشتم خیلی بیشتر ارزش داره . و دوباره با حالت جن زدگی بی فرهنگی خدافظی کردم و از عرض خیابون رد شدم .حالا تو پانسیون اینقدر دپسرده شدم که نگو . مث یه تلنگر، منو به زمانی برد که اعتماد به نفسم چسبیده بود به زمین . دوستام میگفتن این تلنگر نیس ، مشت و لگده!

 

عکس بهار وقتی داشتیم می رفتیم عروسی

 

 

کوچولوی 1) دلم برا رضوان خیلی تنگ شده . نه ، خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ شده

کوچولوی 2) دوس دارم نینی پونه رو بغل کنم

کوچولوی 3) هوای بوشهر شده مث بهشت . مگه نه؟

کوچولوی 3) از این به بعد کسی به سرباز "چپ" نمی گه ! سرباز سرور ماست . سرباز امید ماست . سرباز آخرشه . سرباز دوستت داریم . تکرار کنین . سرباز دوستت داریم . اینجوری نه! ریتمیک بگو . سرباز دوستت داریم (با آهنگ خضویی دوستت داریم!)

 

حدیث امروز :

تقدیر الهی طوری روی محاسبات ما چیره میشه که تدبیر، باعث آفت زدگی میشه (بعضی وقتا هر چی قسمت باشه همون میشه) _امام علی

 

پیشنهاد امروز :

یه نینی کوچولو رو با خودتون ببرین پارک . اینقده بهتون خوش میگذره(البته کمی تا قسمتی با شواهد کچل شوندگی)

|+| نوشته شده توسط حنانه در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 3:6 |