تبليغاتX
حنانه و چراغ جادو
 
هوای عید

دست نکن کسری دیگه داری میری تو اعصابما بجبگذ>/و بردار برو مامان جون برات نخود سیاه خریده نبئئرینرک./ش . خوب آخرین کرمتو هم که ریختی حالا بروظئ>:ءکمشسئط (ته مونده هاش بود. دیگه خالی خالی شد) . اینا کار پسرمه(خاله شاذه این تو رو یاد چیزی نمیندازه؟). خیلی پدر سوخته است. به مامانش رفته؟؟؟؟؟؟! نمی دونین دیشب چه بلایی سرم اورد . جیش کرده بود که از اونطرف تشک نم داده بود. من کاریش نکرده بودم . فقط 2_3 تا هندونه دادمش که گرمی نکنه . بد کردم؟ اینقده دوس داره . پوستشم خورد . دندون نداره و از پوست هندونه نمی گذره . دندون در بیاره میشه دراکولا به جان... جاااااااااااان... ... دهه مگه جون مفته؟ یه بار دیدم پیداش نیست . فکر کردم حتما داره یه خرابکاری دیگه میکنه. نگو آقا تو خونه میکروفون جاسازی کرده تا در غیابش هم بتونه در جریان همه مسایل باقی بمونه. چند روز پیش بابائینا با الهام و بهنام(شوهرش)و بهار بلیط در شهر چه خبره گرفته بودند . منم کسری رو کامل باند پیچی کردم و دهنشو بستمو و به یه ستون قفلش کردم که دیگه هیچ تکنولوژی نتونه به دادش برسه. بابام زیاد از تیپ من خوشش نمیاد. اونایی که دیدند میدونن که من خیلی ساده می پوشم ولی بابام مانتو بلند و چادر دوس داره. منم برا اینکه خوشحالش کنم همونجوری پوشیدم . وقتی از اتاقم بیرون اومدم چشماش با یه برق قشنگ گرد شد و گفت خوشگـــــــــــــــــــــل!!! منو مامان از حالت صورتش کلی خندیدیم. وای بیرون که رفتیم از خجالت روم نمی شد سرمو بالا بگیرم. نه که چادر بده ولی چون یه تغییر اساسی کرده بودم حس میکردم همه دارن نگام میکنن. توی سینما یه ضایع بازی شد که نگوووووووووووووو. محمد رضا شریفی نیا به فرهاد آئیش یه چیزی گفت من درست نشنیدم. بابا دو تا صندلی اونطرفتر نشسته بود. بلند گفتم: بابا این گفت تخم چی؟؟؟ (حالا فکر میکردم یه چیزی تو مایه های تخم مرغ باشه) گفت: تخم جن! وای چُت کردم. پسرای جلوییمون هم با نامردی تمام کرکر خندیدن

 

کوچولوی 1) عکس کسری تو پست قبلی گذاشتم . به مامان نشونش دادم میگه این چه جونوریه؟

کوچولوی 2) برا عید قربان به دوستم اینو فرستادم:

عید قربان نزدیک شده . این جماعت براشون خر و گوسفند فرقی نمی کنه. نگرانتم

حالا دوستم برا عید غدیر اینو برام فرستاده :

عیدت مبارک! این جماعت غدیر و قربان، خر و گوسفند براشون فرقی نداره. نگرانتم. خیلی نگرانتم

 

حدیث امروز:

چشم از سختی خار و خاشاک و رنج ها فرو بند تا همواره خشنود باشی _امام علی

پیشنهاد امروز:

دختر خاله ام میگه سورمه زده به چشم پسرش که اصلا مژه هاش از بس کم بود پیدا نبود ولی الان پر پشت و بلند شده . امتحان کنیم بد نیستا! نه؟ بگین سورمه ی عادی می خوایم (سورمه سنگ نباشه) . بگین همونی که رو جعبه اش یه چشم کشیده و دویست تومنه

|+| نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 12:4 |
سوار بر خر کیف لحظات

وایییییییییییی زندگی چقد خوب شده . یعنی همیشه خوب بود ولی بهتر تر تر تر شده . از همه طرف اتفاقای قشنگ هوررررررررررررتی میخواد بپره تو بغل آدم . چند وقت پیش یکی گند زده بود به اعصابم که دیگه نوشتن تو اون بلاگ برام زجر شده بود . البته خودمم یه کوچولو مقصر بودم . دیشبی فاطمه که تو برازجون سر زایمانش بودم تل کرد و گفت پای حسین خوب شده فقط بیچاره بدجور زده رو نفخ . دلم اینقده براش تنگولیده بود . اولش که هنوز زایمان نکرده بود همش از ترس گریه میکرد . بچه ها تو این مواقع همیشه منو صدا میکنن تا آرومشون کنم . دیگه رسما شدم روانشناس زایشگاه ! بعد از اینکه رفتم کنار تختش و باهاش حرف زدم بدجور بهم وابسته شد . وقتی حسین دنیا اومد از خوشحالی همدیگه رو بغل کردیم . همش بوسم میکرد میگفت اگه تو نبودی من میمردم . خییییییییییلی طفلونکی شده بود . امروز شارژ شارژم . آخه داستانی که چند روز گرفتارش بودم اوننننننننننننننننننقد خوشمل تموم شده که دلم میخواد خاله شاذه (نویسنده اش) رو بوس بوسیش کنم . برا تکمیل همه چی مامان برا شام سوپ جو مخصوصش که من عاشقشمو درست کرد . به قول یه بنده خدایی .. اونجا رو! گُـنگِـشت .. میگ میگ ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

 

                                                       

 

حدیث امروز :

زنده بودن را به بيداري بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت!!! دکتر شريعتي

پیشنهاد امروز :

یه مارمولک سبز پلاستیک نرم کشسان بخرین و تو کفش داداشتون بذارین (مامانی به رضا لو داد مزه شو پروند)

|+| نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 22:5 |