خیلی امروز که اذون شد من دنیا اومدم. شااااااااااااد اومدم.نه خوب.. اولش گریه کردم ولی
از خوشحالی بود چون کلا من شاد اومدم. این شاد اومدن خودش یه ماجرا داره. کوچیک که بودیم رفتیم خونه یکی که روستایی بود اون بهمون گفت شاد اومدین. از بس از اون موقع ما اینو تکرار کردیم شده یه ریتم... اینجوری... نفر الف: ماااا اومدیم. نفران ب: شااااد اومدی! ریتمیک نخونیش مدیونی. گفته باشم! تولد سه سالگی وبلاگم تو نقل و انتقالات از الهه به حنانه بود دیگه وقت نشد ذوق مرگ بشم. عجیب دلم میخواد امسال تفلدم بی سروصدا تموم شه.
شاد از قبل با خاله ها و عمه جان (همکلاسی هام) عهد بسته بودیم که جشن تولد 7
سالگی ام (یعنی امسال) از حالت تربچه ای به ترب تغییر موقعیت بدم. این کارتونه یادتونه.. تربچه و خاله نگار... همون
... میگفتن تا 7 سالگی دیگه بزرگ شدی دیگه برای خودت یه ترب شدی ولی حالا دیشبی که با مامان عزیزی (همکلاسی صمیمی ام) صحبت میکردیم نتیجه گرفتیم که اسم شناسنامه ایم ترب باشه (به خاطر سن استخونیم) ولی همچنان تربچه صدام بزنن.
اومدم توی یه روز دوتا داستان عاشقونه بخونی خودت می فهمی کجاها باید سیر کنی.
بعضی جمله ها رو چند بار میخونم. اینجوری خیلی بهم مزه میده. بدجور توی داستان غرق میشم. بعضی جاهاش بلند بلند می خندم. در عوض، هانی جونم که مرد یه جوری گریه کردم انگار یه عمره میشناسمش. نا نداشتم با بقیه ی داستان زندگی کنم. احساس میکردم زندگی چقدر سخت شده. واقعی آ . تا وقتی سارا به نبود هانی عادت نکرده بود منم حالم دست کمی از اون نداشت. آخی دوباره یادش افتادم
.(هوووووی دیوونه خودتی) من برم لالا. بابای
حدیث امروز:
پیش از آنکه نسل های آینده از سرنوشتت عبرت گیرند، تو از روزگار پریشان پیشینیانت(مَردی بخونش) عبرت گیر _ (مولا علی)
پیشنهاد امروز:
از الان شروع کن به ثبت خاطرات یه نینی که خیلی دوستش داری. وقتی بزرگ شد کنار هدیه تولد اونو بهش بده. نمی خواد چیز خیلی مهمی باشه که بخوای بنویسیش. مثلا :
..
بهار یه کلمه جدید یاد گرفته. وقتی صداش میزنی برمیگرده و خیییییلی طبیعی نگات میکنه و میگه جونم!!! وای دلت میخواد بپری یه بوس ماچکی اش بکنی و برگردی سر جات
پس پریشب بود بارون زد! خوب؟ من شیفت شب داشتم. آره عزیزم همون شبی که تا صبح بیهوش شدی، حتی دستشویی ت نگرفت که بخوای یکمی بیدار شی و فکر کنی آیا می صرفه بلند شی یا هنوزم می تونی طاقت بیاری!
ساعت 7و نیم عصر از خونه بیرون زدم و با چتر سر خیابون ایستادم. یه پراید ایستاد. گفتم بیمارستان؟ گفت بیا تا یه جایی می رسونمت. باز این حالت جن زدگی و پسر لولو وای جیزززه و منگل بازی من گل کرد و بدون سلام جلوس کردم تو ماشین. یه مقدار جلوتر یه دختر دیگه رو هم سوار کرد. دختره خیلی رله بود. دیده بود آقاهه جوون و بامزه ست، خودشو داشت میکشت. برداشته به پسره میگه شما کجایی هستین؟!!!!!! اون جناب هم که خودش داغ حرف زدن بود. اولش صحبت با سوال در مورد مسیر حرکت شروع شد. می خواست بره سینما کانون. اونم تو این بارون. (اینم خودش ترانه ست. خداییش انگار مشکله). بهش گفتم چه فیلمی داره. گفت: نمی دونم. شاید اتوبوس شب باشه. الان نصف فیلم هم گذشته(کی میره اونجا فیلم ببینه!خودش یه پا فیلمه. اونم از نوع سسسسسسسس...نه! این حرفا؟ عمرا)
!!! از اون طرف هم یه نفر بهش تل میکرد میگفت کجایی(یعنی قائدتا همین سوالو میکرده چون در جواب میگفت نری آ دارم میام). وقتی رسوندش دختره 300 تومن پول گذاشت صندلی جلو. پسره گفت من تاکسی نیستم اگه نگیرین صدقه میندازم. و پولو طرفش دراز کرد. اون گفت نه اینجوری درست نیست. خلاصه با کمی تا قسمتی عشوه پیاده شد
. وقتی از جلو سینما فانوس رد شدیم دیدم تیتر زده اتوبوس شب! منو که رسوند بهش گفتم ان شالا خدا یه جای دیگه کمکتون کنه. چهره اش از خوشحالی روشن شد. دقیقا لبخند روی تمام صورتش تابید و گفت من همینو میخواستم

حدیث امروز:
وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغها می كند پرهايش سفيد می ماند، ولی قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسی كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دكتر علی شريعتی)
پیشنهاد امروز:
قرآن فقط برای ماه رمضون نیست. امروز شده باشه یه صفحه رو بخون. یادت باشه که یادت اووردم. نگی نگفتی!

