من اگه بمیرمم شماها یادتون نمیاد احیانا یه بشر شاید یه کم غیبش زده . واقعا که! ایش! اه ! اوف! الان انگار حس کردین دلتون میخواد بدونین من کجا بودم. من "زهی خیال باطل" به گوشم خورد. کی بود برم نفسشو بگیرم؟ ...پس همگی مشتاقید یعنی یه جورایی دارین ذوق مرگ میشین که براتون بتعریفم. هوووووووووووووی اونجا.. با خودتم.. خودزنی نکن دیگه.. (زیادی تو حس مشتاقی رفته) ! گفته بودم قراره برم شیراز نسرین جونمو هم ببینم. رفتم ولی نسرینو نتونستم ببینم. باز خوبه نبصش درست از آب در اومد. پست قبلی کامنت نمکپاشو ببین چی گفته! ناصـــــــــــــــر
. واااااااااای
. به جون ناصر کلی خندیدم. یعنی چیز... جون نسرین
. اصلا جون خودم
. خونه یکی از دوستامون رفته بودیم . خونه که نبود! قصر بود. اولش دقیقا حس بچه ای ای داشتم که از پایین شهر میره خونه یه بالا شهری. هر اتاقش یه دکوراسیون مخصوص خودشو داشت. تابلوهای فرش خیلی قشنگ قاب گرفته رو دیوار . تلوزیون ال سی دی که به جای وجب باید با قدم طولشو اندازه میگرفتی. حتی دستشوییشم ریدن داشت
. دوتا گربه داشتن. اینقد خوشمزه بودن. پسره خیلی شیطون و شکمو و تپلی بود. همش هم خودشو لوس میکرد و رو کمرش می خوابید
. ولی دختره آروم و ترسو. وقتی نینی تر بودن موقع جفت گیری گربه ها، هی گربه نر ها میومدن اذیت مامانشون می کردن. مامانه هم از خودشو بچه هاش محافظت می کرد. تا اینکه یه روز پنج تا گربه نر دور مامانو میگیرن و به زور میبرنش. مامانه خیلی مقاومت کرد ولی زورش بهشون نمی رسید. بچه گربه ها اگه قابلیت گریه داشتن حتما گریه میکردن. اینقد گربه نر ها وحشی بودن که بهروز و آذر جرات نکردن اونا رو فراری بدن و فقط تونستن جلو چشمای نینی گربه ها بایستن که نبینن مادرشونو چه جور دارن میبرن. بعد از یه مدت مادره بر میگرده. خیلی لاغر شده بود. نینی ها رفتن پیشش ولی مامانه چنگشون زد. ولی بازم نینی گربه ها پیشش میرفتن. معلوم بود تو این مدت خیلی اذیتش کرده بودن که حالت روانی متعادل نداشت. چند بار که همینجور مامانه به بچه هاش حمله میکنه و کنار چشم دختره خونی میشه آذر دیگه تحمل نمی کنه و دنبال مامانه میکنه میگه گمشو برو دیگه اینورا پیدات نشه. رابطه بغض و گلو که میدونی چیه عزیزم؟!![]()
![]()
کوچولوی 1) خفه شدم تا اینا رو نوشتم. یا خودمو جر میدم (به معنی خوب، با من کل کل نکنا) یا این موس لعنتی رو![]()
حدیث امروز:
اگر کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته ی خود جستجو کن (دیل کارنگی)
پیشنهاد امروز:
برای کسی که دوستش داری یه سبزه بسبزون. خودت آبش بده ازش محافظت کن. و بعد سر سفره عید اون میتونه پیشت باشه حتی اگه ازت دوره
امروز طبق قوانین احتمالات تصویب شد توی همین هفته نسرینو ببینمممممممممممم . آخ جووووووووووووووووون . واییییی نکنه نسرین از من خوشش نیاد . بعدشم روش نشه بگه. یا قوانین احتمالات بعد عمری ییــــــــــهو متحول بشه! به خاله بیتا با هیجان گفتم. گفت خاک تو سرت اون باید بیاد تو رو ببینه نه تو برداری بری شیراز! فکر میکرد با پسر قرار دارم
دوباره براز بودم. فعلا آمار زایمانم 20 و خورده اییه (هنوز نشمردمشون) . باید 80 تا بشه. من پیر میشم و تموم نمیشه. شیفت شب زایشگاه بودیم منم که میدونین چه مرغی هستم(همون مرغی که با تاریکی هوا لالاش میگیره). خاله بیتا همینجور که حرف میزد اومد تو اتاقی که خوابیده بودم من با وحشت بیدار شدم. مثل نینی ها رو کمرم تپ تپ زد و گفت شششششششش!![]()
نبینشونا ! شیوه تربیتیشونو عوض کردن. انواع شیوه ها روی من آزمایش میکنن. دیروزش با عزیزینا می خواستیم بخوابیم من هی میخندیدم و فوضولی میکردم. خاله بهش گفت بزنش تا خوابش ببره(یه قانون برا مامانا که میگه اگه به نینی بزنین می خوابه). این سری تو زایشگاه به چشم خودم یه معجزه دیدم که همه انگشت به دهن مونده بودن. یه مریض وقتی معاینه اش کردند حالا حالاها به موقع زایمانش مونده بود ( ۲finger). اونم داد زد گفت خدااااااااا معجزه کن. بعدش بهم گفت بچه ام داره میاد! تو دلم گفتم برو بابا دلت خوشه. معاینه اش کردم full بود!!!!!
از بس غیر ممکن بود پرسنل برگه معایناتشو عوض کردند الکی یه روند متعادل براش ثبت کردند
دلم میخواد خرخره مادر شوهر فاطمه... نه خوب یه کم لطیف تر؟ ازش بدمممممممممم میاد
. بهتر شد نه؟!
فاطمه همون که تو اونیکی پست(کدوم یکی پست؟) گفتم سر زایمانش بودم...خوب؟... تل کرد. اینقد از مادر شوهرش و خودش و شوهرش حرصم میگیره که نگو. پنج شنبه برا عروسی برادر شوهرش رفته بودن لباس بخرند. مادر شوهره برا فاطمه یه لباس پسندیده و اینم نتونسته مخالفت کنه. فاطمه لباس رنگ تیره دوس داره اونوقت یه لباس قرمز تو پاچه اش رفته. گفتم دیوونه تا لباس تنت هم داره تو زندگیت دخالت میکنه. اینا حقوقشونو قلنبه میذارن کف دست خونواده شوهر و اونا هر جور صلاح بدونن خرج میکنن. هیچ اختیاری از خودشون ندارن. آدم باورش نمیشه هنوز توی گینه بی صاحابو هم چنین زندگی وجود داشته باشه.
حدیث امروز :
راه نفوذ به دیگران دانستن آرزوهایشان است (دیل کارنگی)
پیشنهاد امروز:

