تبليغاتX
حنانه و چراغ جادو
 
کمی تا قسمتی فارغ

 

 

بعضیا محلشون بذاری حساب سوسک در خونشونم نمیکننت. روز قبل از جشن فارغ التحصیلی با عمه مریم(دوستم) مرام گذاشتیم رفتیم کمک. تقریبا همه کارا رو انجام داده بودن. منم که عشق بمبوله ، یکی رو دست گرفته بودم باهاش بازی میکردم. راضیه خیلی حس صابخونه ای بهش دست داده بود یه ریز میگفت میترکه بذار سر جاش. گفتم باشه اگه ترکید یکی جاش میخرم. حالا رو زمینم پر بادکنک ترکیده بود. باز این سوزنش گیر کرد و ایننننننننننقد گفت که بادکنکه رو پرتاب کردم تو سینه اش. گفت کارت خیلی زشت بود. منم خیلی حرص درآر گوشه چشم نازک کردم گفتم "عمه بریم". موقع جشن فرت و فرت بادکنک میترکید و این جیگر من حال میومد . گویا بخش عمده ای از تلفات بادکنکی زیر پای مجری محترم انجام میشد. مرسی آقای نوذری. مرسیییییییییی. لباس زورو و کلاه فارغ التحصیلی که پوشیدیم ،بعد از اینهمه سفارشات که شلوارمون افتاد خم نشیم و تاکید جداگونه به من که یه وقت نخندم و اینا ، چنان گندی به بار آوردم که خودم موندم چه جور یه نفر میتونه در همه زمینه ها اینقد فعالانه خرابکاری کنه. نه که قدددددددددم خیلی رشیده واسه همون منو روی سن جلو ایستونده بودن. موقع سوگندنامه یادم رفت دستم رو سینه ام بذارم. بهار هم با انرژی تمام میگفت خاله الهــــــــــــــــــــــــــــه و بای بای میکرد و خنده از تو چشام داشت میزد بیرون. یکی از چهره هایی که خیلی مشتاق بودم ببینم داداش خاله صدیقه بود. آخه قبلنا یه بار باهام سلام کرده بود. من که یادم نمیاد ولی احتمالا تو دلم گفتم چه آدم خلیه این! نمیدونین این بشر چه خوشکل بود. اصلا اینا خانوادتا خوشکل و باکلاسن. اگه میدونستم اونروزی خودم باهاش سلام میکردم(خاله نه برداری کف دستش بذاریا)

 

 

 

باهال

 

 

 

حدیث امروز:

کسی که ارزش خودشو از دست بده، بزرگی خاندانش براش سودی نداره _امام علی

 

 

 

پیشنهاد امروز:

شنبه و دوشنبه و چهارشنبه ها ساعت 22 یه سریال فوق العاده خنده دار از شبکه 1 پخش میشه. تا حالا دو قسمت گذشته. از دستش ندین که آخر جوکه

|+| نوشته شده توسط حنانه در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:45 |
خانه در هوا

 

تا یه کم دیگه مامانینا از شیراز میرسن. از دوشنبه تا امروز یه خونه خالی خوشمزه و آخ جونمی داشتم.اصلا عشق منه که تو خونه تنها باشم. حوصله یکی که هی بگه اتاقتو مرتب کن و سفره بردار ندارم(چون فقط همین 2 قلمو ازم میخوان). ده! خوب همینم خیلی عذاب روحیه دیگه. الان شروت آبلیمبور تگری براشون درست کردم تا جیگگگگگگگگرشون حال بیاد. ظرفا رو هم شستم. البته ظرف زیادی هم نبود چون اصولا باری به هر جهت آشپزی ایی در کار نبود. ولی همین دو تیکه ظرف باعث چنان نقی از مامان میشه که معده ی آدمو سوراخ.............آخی اومدن!

دلم برا همه تون تنگولیده. یه عالمه دعوت شدیم و هیچ خت و خبری هم از هیشکی نشد. یکی میخواس بستنی بده یکی هم میگن همه رو دست جمعی دعوت بخور بخور کرده حالا نمیدونم کارش راه نیوفتاد یا افتاد ولی جرینــــــــــــــگ صدا نداد. یه عده هم که خودمون خودمونو دعوت کردیم که دیگه احتمال اینیکی نور علی نوره. هدف دور هم بودنه. میدونین که!

 

 

 

 ...

 

 

 

 بعدا نوشت: به موارد قبلی " بگیر بخواب"   هر نیم ساعت هم اضاف کنین. نیومده داره پدرمو در میاره

 

 

 

حدیث امروز:

 

خداوندا، نمى توانيم از تو چيزى بخواهيم كه تو نيازهاى ما را مى دانى، پيش از اينكه در ما پديدار شود (جبران خلیل جبران)

 

 

 

پیشنهاد امروز:

 

یه فلش کارتای انگلیسی هست به اسم 504 واژه . قیمتش 4500 تومنه. توش کلمه های پر کاربرد همراه با فنوتیک و ترجمه به فارسی و معادل انگلیسیش هم داره و یه جمله هم برا هر کلمه مثال زده . به نظر من عالیه

|+| نوشته شده توسط حنانه در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 0:10 |
عدوسی (به زبون نینی بهار)

 

 

 

 

دیشب عروسی دختر خاله ام بود. یه شب واقعا خیلی کمه. یعنی چی برا دختر یه روز بزن و برقصه برا پسر هر شب عروسی میگیرن. برا دایی کوچیکه دیگه کولاک بود. دیگه حالم از عروسی داشت به هم میخورد. از یه ماه قبلش!!! سابقه عکس گرفتنمو هم که دیدین! این برادر داماد خیلی بلد بود مخ بزنه. میدید بلد نیستم با این دوربینا کار کنم هی به بهانه دوربین میومد و میرفت. برا شام هم اومد گفت چیزی لازم نداری؟ تازشم توی عروسی به یکی شماره دادم . نههههههههههه... خوب تو رودرباستی گیر کردم. پسر داییم توی موبایل فروشیه. از اون تیکه های خوشکل اروپاییه. بهش گفتم یه گوشی دست دوم بدرد بخور اگه پیدا کرد خبرم بده. فکر نمیکردم شماره مو بخواد. مهم که نیست. هست؟

 

 

 

 

 

بازی نوشا

 

چی دوست دارم :

 

 

خوردنو خیلی دوس دارم. دوس دارم انواع غذاهای خوشمزه بخورم و نه چاق بشم نه سیر . کارتون زی زی گولو و غذای جادوییشو که دیدین؟

 

 

ماشین سواری با سرعت داوود خطر و صدای دوبس دوبس که دیگه نگو عاااااااشقشم

 

 

رمان های عاشقانه ی شاد

 

 

جوجه و مرغ عشق و بلبل و اردک و همستر و ...

 

 

تیریپ خفن خیلی دوست دارم . از اینایی که تیشرت اندامی با موهایی که سشوار زدن تو هوا . نه خیلی ضایعا. از این باحالای ملس

 

 

دست جمعی پیک نیک و بگرد و برقص

 

 

گیتار . وقتی میبینم یکی گیتار میزنه دیوونه میشم انگاری. چند وقت پیش رفته بودم زیتون آقاهه فروشنده گیتار میزد مثل آدمای ندید بدید گفتم واییییییییییی شمایید؟ فکر کردم سی دی پلیره. اینقد ذوق ذوق کردم. گفت دوس داری یاد بگیری؟ گفتم نه دوس دارم نگاه کنم . بعد برام جیپسی زد. وقتی اومدم بیرون عذاب وجدان منو کشت. آخه دوس ندارم مث دخترای لات باشم (اینجا قسمت "دوست دارم ها" بودآ)

 

 

 

 

 

 

 

چی دوست ندارم

 

دخترای لات . دیشب تو عروسی یه دختری با قیافه و رفتار داغونش دوس داشت باهاش برقصم ولی فقط تو صورتش لبخند زدم و رفتم کنار . کلا خیلی کم رقصیدم . آخه اعتباری نبود یهو  مخلوط میشد.

 

 

غرغر کردن و به زمین و آسمون بد گفتن و تف و لعنت کردن خیلی بدم میاد

 

 

از این پیغامه که میگه اعتبار کارت اینترنتت تموم شده

 

 

ملچ ملوچ  موقع غذا خوردن

 

 

از اونایی که سعی میکنن همیشه خودشونو افسرده نشون بدن

                        

                                                            

اعصاب بحث و دعوا کردن ندارم. برا همین وقتی یه بار دوبار توضیح بدم تو مخش نره تمومش میکنم میگم اِه؟ پس اینجوره؟ آها!

 

 

از محکم زدن روی دکمه های کیبوردی که مال خودت نباشه. مخصوصا وقتی فاتحانه و با افتخار دکمه اینترو میکوبونن

 

 

 

 

 

war

 

 

 

 

کوچولوی 1) کپی یه استقلالی تمام عیار موقع پنالتی جیغ و دست و بپر بپر کردم. آبرو پرسپولیسی جماعتو که نبردم احیانا؟!

 

 

 

 

 

حدیث امروز:

 

انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد(مترلينگ)

 

               

پیشنهاد امروز :

 

برای خودتون یه عادت بذارین که بین دو نماز تسبیحات حضرت فاطمه بخونین. من 6 ساله اینکارو انجام میدم

|+| نوشته شده توسط حنانه در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 21:34 |