تبليغاتX
حنانه و چراغ جادو
 
سفر به خیر مسافر

 

 

 

و من آمدم . و من شاد آمدم .... و من از براااااااااااااااااااااااااااااااااااز آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآمدم.......... تشویق نکنید / (با لحن ابی خونده بشه) مرسییییییییی / خودمم نمیدونستم قراره برگردم بوشهر. یهو همه چی خوب شد. 40 تا آمار داشتم، این سری هم 27 تا زایمان دزدی نوشتم و خبر شد که عزیزی هم برام 10 تا تقلبی گرفته و می مونه چندتای دیگه که ایشالا جور میشه. وقتی رسیدم خونه یه ساعت خوابیدم و بعدش حموم رفتم و بعدشم تشریفمو به جشن فایرفاکس اهدا کردم. چه جشن خوبی بود فقط من آخرش نفهمیدم این فایر فاکس چیه؟! یه چیزایی گفتنا ولی نمیدونم سفاتم(یه زمانی سواد بوده ها) منگ زده یا چون خیلی دیر رسیدم(دقیقا وقت یاران برسانید پذیرایی را) که متوجه نشدم. یه چیزی ضایع! من اومدم توی سالن دیدم یکی دمپایی صورتی پوشیده. توی دلم گفتم چه حوصله داره از خونه دمپایی اورده . بعدش کم کم دیدم انگار همه دمپایی پوشیدن... انگار .. فقط .. من .. هلک و هلک با جوراب اومدم تو سالن. نخیرم. آقای خبرنگار ورزشی که از منم بدتر بود آخه تا آخرش همینجوری قضیه اش ادامه داشت.

 

 

 

 

 

 

 

                      

  

 

                                                             

کوچولوی 1) دستتون درد نکنه کیک خیلی قشنگ بود. رنگ آمیزیش هم رویایی بود. راسیییییییییی موقعی که داشتم کیکو برش میدادم یه چیزی از رو کیکه برداشتم . یه وقت کسی یه فکر دیگه که نکرد؟ چه کل ای هم زدند

 

 

کوچولوی 2) مینا جون نمیدونم وبمو داری میخونی یا نه ولی همه جوره قربونت برمممممممممممممممم

 

 

 

حدیث امروز:

 

وقتی کسی گناه میکنه و کیفرشو توی دنیا میبینه ، خدا دادگر تر از اونه که یه بار دیگه توی قیامت کیفرش بده و هر کس گناهی کنه و خدا بپوشونه ، خدا کریم تر از اونه که بخشیده ی خودشو پس بگیره _حضرت محمد

 

پیشنهاد امروز:

 

بی مناسبت یه جعبه نون خامه نارنجکی (فقط هم از نوع نارنجکی و لا غیر) ببر خونه

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 7:53 |
رفتم براز

 

               نگو رفت و وفا نداشت

 

     راهی جز این برایم نمانده بود

 

 

کش تنبون که میدونی چیه عزیزم؟! من برگشتممممممممم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 12:48 |
مزاحم زدایی

 

 

عصر چهارشنبه رفتم قبرستون سر قبر مادربزرگم. یه دختر لاغر با قد متوسط اومد کنارم فاتحه خوند. توی نگاه اول پیشم قیافه اش زشت بود ولی بعدش برام خیلی عادی شد. صداش هم یکم تو گلویی بود. گفت منتظر دوست پسرشه. 4سال از دوستش بزرگتر بود ولی قصد داشتن با هم عروسی کنن اونوقت بابای عروس قبول نمیکرد. بین اش هم کیلو کیلو قسم خدا میخورد و همش میگفت فکر نکن من ساده ام این حرفا رو بهت میزنم تو حساب خواهرمی! وای چقـــــــــد از شخصیت دوس پسرش و خوشکلیشو این چیزا تعریف کرد. آخرشم گفت انگار دیر کرده اجازه میدی با موبایلت باهاش تماس بگیرم. منم که تا اون ساعت فقط نگاش میکردم به زبون اومدم و جواب دادم من با موبایلم تماس نمیگیرم. یه چیزی مثل آب یخ . میگفت پسره  تو سرشم بزنی هیچی نمیگه . اونقدر بدبخت و خوبه که هر چی بگم قبول میکنه. گفتم آدم ساده اینجوری به درد هیچی نمیخوره. آدمی خوبه که بقیه رو تا لب چشمه ببره و تشنه برگردونه ولی به خاطر کسی که دوستش داره پول که هیچ، جونشم براش خرج کنه. یه خورده بعد سوژه اومد. وقتی دیدمش وا رفتم. خیلی ببخشید ولی من تف هم روش نمینداختم. اصلا قیافه اش خیلی خنگول بود و مثل دهاتیا صورتش قرمز بود. بعد از اینکه همدیگه ملاقات کردند دوباره اومد پیشم با هیجان گفت دیدیش؟ خوشکل بود نه؟ لبخند زدم و سرمو 45 درجه (یه ذره کمتر یا بیشتر گیر نده) طرف شونه ام خم کردم. یعنی در واقع قدرت تکلمم خشکیده بود. مخصوصا که اومد بیشتر تعریف کنه گفت دیدی چه سفید بود آخه ترکه . بعد از اون خیلی معذب شدم و حس میکردم بقیه فکر میکنن منم الکی سر یه قبر برای قرار نشستم . برای برگشتن خونه از میدون امام یکی دنبالم بود . هی عقب نگاه میکرد . چیز میپروند. سرعتشو کم و زیاد میکرد . داشت آبرومو میبرد . رفتم اوندست خیابون بازم اومد. کنار در یه خونه یه پسری ایستاده بود . بهش که رسیدم باهاش سلام کردم و به اونیکی اشاره کردم و گفتم ببخشید این پسر لباس قرمزه رو میبینید؟ گفت آره. خوب؟ گفتم هیچی میخواستم بهش اشاره کنم بترسه دنبالم نیاد. قیافه جفتشون جالب شده بود. لباس قرمزه هم همون موقع رفت اوندست خیابون و دیگه تا خونمون ندیدمش

 

 

 

 

کوچولوی 1) بهار عطر خالی کرده بود توی دماغش. خواستم آب بخورم دیدم خیلی بوی عطر میده. الهام گفت آخه بهار توش نفس کشیده

 

 

کوچولوی 2) موبایلی که دلم میخواست گیرم اومد . آخییییییییییییییش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حدیث امروز:

 

بهترین سرگرمی مومن شنا است _حضرت محمد

 

 

پیشنهاد امروز:

 

4تیر پلاژ بانوان جشن روز زنه . پلاژ همینجوریش اینقد باحاله و خوش میگذره، چه برسه به اینکه جشن هم داشته باشه

 

 

|+| نوشته شده توسط حنانه در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 15:30 |