جمعه ی قبل از هلیله با دوستامون که زن بودند و دوتا آقا رفتیم غار شاپور . غار بالای یه کوه بود . میگن بزرگترین مجسمه که 7متر طول داره و عرض شونه هاش 3 متره توی دوره ساسانیان دهانه غار گذاشتن. یه گروهی خیلی فرز افتادن جلو و ما رفتیم و اثری ازشون ندیدیم . آخه با علامت فلش روی سنگ ، مسیر رفتنو مشخص کردن ولی اینا اشتباهی از یه جایی رفتن که زودتر میرسن ولی باید شیب های خیلی تند رو صخره نوردی میکردن . من خیلی از ارتفاع میترسم حتی بالا نردبون هم میترسم برم اونوقت یه جاهایی بود شیب داشت بدون جا پا و زمین هم پر سنگ هایی بود که به زمین وصل نبودن و زیر پا میلغزیدن . یه کولی بازی در اوردم فجییییییییع
. همون وسط شیب چنگ زده بودم زمین و جیغ میزدم غلط کردمممممممممممممممم . یه عالمه خارجی هم دیدیم و مثل موزه ازمون عکس می گرفتن . یکی از این خانمایی که باهامون بود هم چپ و راست بهشون اشاره میکرد و میگفت ok ! تا 4/1 راه رفتیم و مثل آدمای راست عکس یادگاری گرفتیم و برگشتیم پایین . بعد از خرما ارده و چای و میوه حوصله مون نشد منتظر اونایی که اونیکی مسیرو رفته بودن و الان توی غار بودن بمونیم و گفتیم پیاده روی میکنیم تا اونا برسن و با ماشین بیان دنبالمون . دو طرفمون باغای میوه بود و با اینکه ساعت 2 ظهر بود ولی هوا عاااااااااالی . یه سراشیب بود یکی از خانما دستمو گرفت و گفت بدووووووو . بعدشم ورزشکاری قدم زدیم جوری که بقیه از دیدمون خارج شدن . هر ماشینی رد میشد نگه میداشت میگفت برسونیمتون؟! اولی نه دومی نه دیگه هر ماشینی رد میشد یه ترمز میزد به خانمه گفتم چقد خیر خواه تو مملکته . نه که خودشون فقط دامن قلقلی دیدن و خانمایی که دیگ رو سرشون میذارن ، دو نفر که آفتابگیر زدن و اسپرت بهشون مزه کرده . دیگه ترس کوچولو کوچولو میومد توی قلبمون . ساعت 2 ظهر . تنها . دور از منطقه مسکونی . ماشینایی که حتی به کامیون بودن خودشون رحم نمیکردن . بهتره از نگاه یه زن ببینی تا بفهمی چی میگم . یه موتوری که بلوز شلوار و کلاه بافتنی سیاه پوشیده بود چند بار جلومون رفت و اومد و بعد جلوتر از ما ایستاد . پشت سرمون نگاه کردیم دیدیم یه آقای دیگه تقریبا به همون فاصله پشتمون ایستاده . از اون طرف فقط شماره دوستامون که عقب سرمون بودن داشتیم که اونا هم توی یه باغ میوه می خریدن و به آقایون که منتظر برگشتن کوهنوردا بودن دسترسی نداشتن . خم شدیم و برای دلگرمی الکی خوش کن اک چند تا سنگ توی مشتامون گرفتیم . روی زمین هیچ ردی از آشغال و پوست میوه و هر چیزی که بگه اینجا یه زمان یکی آشغالاشو گذاشته نبود و فقط ... یه .... سوتین خاک خورده افتاده بود . این دقیقا حکم دیدن اسکت روی سنگ قبرستونه . بدنم فلج شده بود و قلبم مث گنجشک میزد . خواستیم از جاده بزنیم بیرون ، پایین ، کنار جوی آب که یه چادر کنارش زده بودن تا در پناهشون باشیم که دیدیم ای وای همه پسرن . توی اون لحظه حالم از هر چی مرد و کثافت کاری و میل جنسی بی رحمانه شون به هم میخورد . نه جرات میکردیم بریم جلو و نه راه پس داشتیم . اون دست خیابون پله هایی بود که بالای اون ، روی کوه کنده کاری از هخامنشیان بود و دوتا پسر که به نظر آدمای خوبی میومدن نشسته بودن . به هر حال از موتوریه مورد اعتماد تر بودن . خودمونو مشغول کردیم و یه 20 دقیقه ای فقط داشتیم آثار باستانیه رو تفسیر میکردیم . از عضلات اسب ها که انگار یه نقاش روی بوم سایه روشن کار کرده باشه و آدمایی که برای پادشاه تعظیم میکردن و هر کدوم یه آدم منحصر به فرد که گردی صورت و فرم دماغ و حتی زاویه ای که تخم چشمشون داشت نگاه میکرد فرق میکرد گرفته تا نبودن برده داری و لخت بودن آدما توی هیچکدوم از آثار باستانی ایران . وقتی پسرا خواستن برن گفتن ببخشین شما میتونین بهمون اطلاعاتی در موردش بدین ؟ گفتیم نه! بلد نیستیم
. تلفن همراه دوستم یه ویبره خوشمزه داد که نشون میداد داریم نجات پیدا میکنیم و این درست موقعی بود که موتوری سیاهه رو پایین پله ها دیدم که منتظر ایستاده بود

حدیث امروز:
چهار حال است که هر کس دارد خدا آتش جهنم رو بر اون حرام می کند : اون که وقتی به چیزی میل داره و وقتی میترسه و وقتی شهوتش به خروش در میاد و وقتی به خشم میوفته ، کنترل خودشو از دست نمیده ـحضرت محمد
پیشنهاد امروز:
همیشه توی جیبتون یه چاقو داشته باشین . هیچکس یه خانمو به خاطر داشتن چاقوی جیبی و قمه و ... ایراد نمیگیره

